لینک شبــــــکه های اجتماعی 

مصاحبه با آقای مهندس زواره ای

مدیرعامل شرکت آژیرسازان ایران

فرهاد زواره ای هستم، متولد سوم دی ماه سال ۱۳۴۰. زاده تهران و اصالتاً اهل شهر زواره، شهری در دل کویر مابین اردستان و نطنز.

 در مورد اینکه چطور وارد این صنعت و حرفه شدم، باید بگویم که خانواده و خاندان زواره ای، مثل بسیاری از خانواده‌ها که نسل به نسل در یک صنعت یا حرفه مشغول فعالیت هستند، در زمینه حقوق فعالیت داشته اند. تمامی اعضای خانواده من، پدر، برادرانم، عمو و عموزاده ها همگی قاضی یا وکیل بوده و یا دفاتر اسناد رسمی داشته اند.

من هم مثل سایر اعضای خانواده در همین رشته مشغول به تحصیل بودم و در دانشگاه ملی سابق (دانشگاه بهشتی کنونی) در رشته حقوق تحصیل می‌کردم.

در حدود سال ۱۳۵۹، بعد از انقلاب فرهنگی،  در یک بازه زمانی دانشگاه ها تعطیل شدند؛ با توجه به اینکه من از بیکاری بیزار بودم، به همراه دایی ام که وارد کننده تجهیزات برق صنعتی و لوازم مرتبط از جمله برقگیرها، کلید ستاره مثلث، کلید روغنی و فیوز کتد و ... بود، اولین فعالیت کاری خود را آغاز کردم.

در حدود دو هفته در کنار دایی ام کار میکردم؛ در این مدت کوتاه مسئول امور قراردادها با نیروگاه‌ها و انبارها شدم؛ آن موقع نیروگاه ها سفارشات خودشان را به ما می سپردند. از آن زمان بود که به این کار علاقه مند شدم. علت علاقه مندی من به این حرفه، این بود که هرگز در خانواده ما بحثی به جز قانون، قضاوت، وکالت و حقوق مطرح نمیشد.

این اتفاق جدید برای من، بسیار جذاب بوده و تازگی داشت.

تنها یک مشکل وجود داشت و آن این بود که روحیات من با آدم های بازاری سازگار نبود. برایم خوشآیند نبود وقتی میدیدم که برخی فروشندگان، برای کسب درآمد بیشتر به هر کاری متوسل می شوند. خیلی راحت برای کسب درآمد بیشتر، به قرآن، پیغمبر  و یا جان فرزندانشان قسم می خوردند.

مثلا در آن زمان، شخصی بود که برای صرف ناهار به حجره های مختلف می رفت و از غذای هر کدام از حجره داران کمی می خورد تا مجبور به پرداخت هزینه غذا نشود! از طرفی، در حجره خودش، حتی حاضر به دادن یک فنجان چای به کسی نبود؛ بعد از ظهر هم صبر می کرد تا کسی هم مسیر خودش پیدا کند تا او را به منزل برساند؛ در غیر این صورت حاضر بود تا مدت ها در ایستگاه بنشیند تا با اتوبوس به منزل خود در شمیران برود! این در حالی بود که بعدها فهمیدم صاحب سه هتل در ایتالیا و اسپانیا است!

این خصلت در ذات من نبود و این رفتار را نمی پسندیدم این شیوه کسب درآمد، به شکلی نبود که من را راضی کند.

پس از گذشت ۸ ماه از فعالیت در این حوزه، یک دوست  مرا به شرکتی به نام افزار نیرو با مدیریت مهندس شهبازی معرفی کرد.

شرکت افزار نیرو، محصولی به نام دزدگیر چاب را ارائه می کرد که خیلی ها به اشتباه دزدگیر چاپ میگفتند. دزدگیر چاب، یک کمپانی انگلیسی بود و پیش از انقلاب به همراه کمپانی سکوریتی هاوس سوئدی و کمپانی گروپ فر که انگلیسی یا ایتالیایی بود، ایران را در این حوزه، بین خودشان تقسیم کرده بودند.

کمپانی سکوریتی هاوس وظیفه اش، تامین امنیت طلافروشی ها بود و کمپانی چاب فقط بانک ها و گروپ فر هم فقط امنیت منازل و ویلاها را تامین می‌کرد.

این کمپانی ها به قدری خوب، حریم‌ها را حفظ کرده بودند که هیچکدام در کار هم دخالت نمی کردند و به نوعی همزیستی مسالمت‌آمیز بسیار خوبی برقرار کرده بودند.

پس از انقلاب شرکت افزار نیرو نام چاب را ادامه داد. بعد از ورود به این شرکت، فهمیدم که میتوان با وسیله ای بنام دزدگیر، از مال و جان مردم حفاظت کرد؛ با این که می توانستم به عنوان مدیر فروش در این شرکت فعالیت کنم اما، چون دوست داشتم کار را از زیربنا یاد بگیرم، از آنها خواستم که از صفر کار را شروع کنم؛ یعنی از بازاریابی. صبح به صبح برای ویزیت مغازه ها از دفتر خارج میشدم و ظهر برای دادن گزارش به شرکت می رفتم و از حدود ساعت ۲ و ۳ برای ویزیت منازل راه می افتادم.

آن زمان خانه ها اکثرا ویلایی بوده و آپارتمان خیلی کم دیده میشد. بیشتر به سمت پاسداران، نیاوران، قیطریه، ملاصدرا، شیخ بهایی و ... میرفتم؛ در آن زمان و محله های مثل پونک و اشرفی اصفهانی نبود. تا حدود ساعت ۹ شب، خانه ها را ویزیت میکردم.

بعد از گذشت چهار-پنج ماه از بازاریابی، مدیر عامل شرکت به من گفت که هرکجا فروشنده های ما رفته اند، اسم زواره ای را شنیده اند. چون کار فروش بلد نبودم، برای آموزش جزئیات شامل سنسور، مگنت، دستگاه مرکزی، سوئیت، آژِیر و ... به یکی از مسئولین فروش شرکت بنام آقای ایزدی معرفی شدم. پس از آموزش، به عنوان سوپروایزر فروش، مشغول کار شدم. تعدادی بازاریاب زیر نظر من فعالیت میکردند. من، بازار ها را با یک نقشه بزرگ تهران علامت گذاری و منطقه بندی کردم تا هر کدام به یک محله بروند.

این کار با استقبالی عالی مواجه شد و بعد از سه ماه، معاون دفتر فلسطین شرکت شدم. پس از یکسال نیز مدیر دفتر خیابان فلسطین و پس از گذشت سه ماه، به عنوان معاون دفتر خیابان فاطمی (دفتر مرکزی) فعالیتم را ادامه دادم.

در سال ۶۳ ، آقای شهبازی مدیر شرکت افزار نیرو، شرکتی دیگر با عنوان دانش افزار در زمینه پزشکی تاسیس کرد؛ به این ترتیب، من دو شغله شدم، یعنی  صبح تا ظهر در افزارنیرو و ظهر تا عصر نیز در دانش افزار فعالیت می کردم؛ در شرکت دانش افزار هم مدیر فروش تجهیزات پزشکی بودم تا اینکه پس از مدتی آقای شهبازی ایران را ترک کرد و شرکت نیز به مرور منحل شد.

در آن زمان بود که به همراه چند نفر از همکاران، از شرکت جدا شدیم و شرکت پاد افزار را تاسیس کردیم؛ اما پس از شش ماه به دلیل برخی اختلاف نظرها، تصمیم گرفتم با توجه به توانمدیهای خودم، به تنهایی شرکت آژیر سازان را راه اندازی کنم.

همزمان، دانشگاه ها باز شده بود و من در رشته مدیریت تحصیل میردم؛ البته به دلیل علاقه به الکترونیک دوره الکترونیک را هم گذراندم. یعنی در حال حاضر در زمینه حقوق و قضا و نوشتن دفاعیه و هم در زمینه مدیریت و الکترونیک تخصص دارم؛ به طوریکه اگر نیروهای من نباشند، به راحتی، با تخصصی که دارم و با کیف ابزارم، میتوانم کار مشتری را انجام دهم.

خوشبختانه با مباحثی مثل بازاریابی، روش های فروش، روانشناسی فروش، تعامل و گفتگو با ایرانیان و خارجیها نیز آشنایی کامل دارم و سالها  مباحث بازاریابی نوین و آیین گفتگو را برای بسیاری از شرکت ها و کمپانی ها تدریس کردم.

در دوره ای که کار بازاریابی دزدگیر را انجام میدادم، مجبور بودم برای نشان دادن عملکرد دزدگیر، ماکت کوچک آن را حمل کنم؛ چون مردم چیزی به عنوان الکترونیک نمی شناختند. هر روز تخته های سنگین رو در دست می گرفتیم و برای آشنایی مردم با دزدگیر، از روی این ماکت به آنها توضیح میدادیم. ولی امروز مشتری، تمام محصولات دنیا را می شناسد، نه تنها راجع به دزدگیر بلکه، با همه محصولات حفاظتی و ایمنی آشناست.

در گذشته یک شرکت وجود داشت که با استخدام افراد لیسانس و فوق لیسانس توانسته بود تاپ ترین های ساختمان را به سازندگان ارائه نماید. این افراد شرکت های فعال در زمینه تجهیزات ساختمانی را به ساختمان سازها و پروژه کاران معرفی می‌کردند. ولی امروزه، هنوز یک پروژه آغاز نشده، چندین شرکت حفاظتی در زمینه تجهیزات ایمنی و امنیتی وارد مذاکره شده‌، قیمت داده و پرزنت کرده‌اند.

قطعاً کارفرما فرصت و حوصله مذاکره با همه شرکت ها را ندارد و نمی تواند برای شنیدن صحبتهای همه آنها، وقت بگذارد.

از طرفی، الکترونیک بخشی نیست که هر کس بتواند به آن اعتماد کند؛ چون هزینه‌های بالایی برای امنیت و حفاظت در یک پروژه صرف می‌شود و قطعاً توقع کارفرما بالا می رود.

 در دهه شصت، مشتری نمی دانست و نمی فهمید مجریان و متخصصین در این بخش دقیقا چه می گویند؛ پس گفته  های آنها را میپذیرفت و اعتماد میکرد. ولی در حال حاضر کارفرما کل صنعت را میشناسد و از کل تجهیزات و قیمت ها آگاهی دارد. پس به چه دلیل باید به حرفهای من اعتماد کند؟ قطعا باید فنی بلد باشم که در همان زمان کوتاه بتواند در ذهن کارفرما اثر کند. برای این کار روش و قانونی وجود دارد، قانونی که متاسفانه ۹۰ درصد فروشندگان ما بلد نیستند. بسیاری از آنها نمیتوانند شرایطی را ایجاد نمایند که در آن به تعامل کامل برسد. اکثر فروشندگان فکر می کنند هر چقدر کالا را ارزان‌تر ارائه کنند، بهتر است؛ در صورتی که علم برقراری تعامل با مخاطب را نمیدانند، بنابراین ارزش یک کالا را پایین آورده تا خریدار، به لحاظ ارزانی، کالا را خریداری کند، نه به خاطر توانمندی در فروش. فروش موفق فروشی آگاهانه است.

اگر همه گفتگوها میان فروشنده و کارفرما سالم و آگاهانه باشد، به یک نتیجه برد برد میرسیم؛ یعنی هم کارفرما خیالش از خرید راحت بوده و مطمئن است که خرید خوبی داشته و هم فروشنده معتقد است که متضرر نشده و سود کافی را کسب کرده است.

اعتماد مهمترین عنصر در روابط است. ایجاد اعتماد قانون دارد و شاید در ظرف پنج دقیقه با ۵۰ روش بتوان اعتماد کارفرما را کسب کرد؛ نکته ای طلایی، باید این اعتماد را ایجاد کند.

برمیگردیم به موضوع تاسیس شرکت آژیرسازان؛ شرکت در سال ۶۴ شروع به کار کرد. در آن زمان، در صنعت ما  کسی در زمینه اعلام حریق فعالیت نمیکرد، تنها یک شرکت با نام آریاک.

زمان جنگ بود؛ من به تازگی دفتر آژیر سازان را در خیابان مطهری راه‌اندازی کرده بودم که شخصی به من مراجعه کرد و گفت که در اراک بیمارستانی زیرزمینی ساخته شده است و نیاز به لوازم و تجهیزات اعلام حریق دارد. من در آن زمان تنها چیزی که از اعلام و اطفاء حریق می دانستم و به ذهنم می آمد، کپسول آتش نشانی بود!

فقط میدانستم که در خیابان سپه و پایین پیچ شمیران چند مغازه در این رابطه وجود دارد. به او گفتم که من در زمینه دزدگیر فعالیت میکنم و برای خرید کپسول آتش نشانی باید به مغازه های خیابان سپه مراجعه کند. ایشان به من گفت که کپسول نمیخواهد و به دتکتور نیاز دارد.

با اینکه من هیچ آشنایی در این زمینه نداشتم یک فرصت یکی دو روزه از او گرفتم تا در این زمینه تحقیق کنم. در آن زمان رسانه های مطبوعاتی چندانی وجود نداشت؛ یک روزنامه کیهان بود که با مطالعه ی آن چیزی دستگیرم نشد.

تصمیم گرفتم از فروشندگان کپسول آتش نشانی سئوال کنم. بالاخره یکی از آنها به من توضیح داد که چیزی به اسم دتکتور وجود دارد که پس از نصب به دیوار با دریافت دود و حرارت آلارم می دهد. من ظرف سه روز تحقیق کردم و اطلاعات کافی در این زمینه را یاد گرفتم و کاملا متخصص شده بودم.

این اولین قرارداد من بود. ارزش این قرارداد در آن زمان، ۴۰۰ هزار تومان بود! به نحوی که موقع ثبت قرارداد سه بار صفرهای آن را شمردم که اشتباه نکرده باشم.

در ابتدای کار من دو شریک داشتم، آقای ایزدی که بعدها به خارج از کشور رفتند و آقای سلیمانی که از زمان افزار نیرو سرویس خدمات دزدگیر و طراحی برد را انجام می‌داد و فرد بسیار با دانش و معلوماتی بود.

با توجه به اینکه، اسم شرکت آژیر سازان بود کسانی که تماس میگرفتند، درخواست خرید آژیر داشتند.ما در هنگام ثبت شرکت و انتخاب اسم شرکت، مجبور بودیم نامی در رابطه با دزدگیر و حتما به زبان فارسی انتخاب کنیم و ترجیح دادیم نام آژیرسازان را انتخاب نماییم.

پس از انجام این معامله با بیمارستان زیرزمینی اراک، با صنایع زندانیان قرارداد بستم و بدین ترتیب تولید آژیر کردیم. ما یونیت و بدنه را می آوردیم کله گی و کاپ را به سازمان زندانیان داده و آنها توسط زندانیان، آن را مونتاژ میکردند. با اینکار، هم از توانمندی های آنها استفاده می شد و هم باعث سرگرمی و کم شدن درگیری های ذهنی آنها میشد.

در همان روزها یک قرارداد دولتی در جنوب که مربوط به شرکت نفت بود، امضا کردیم. قرار بود برای بخشی از این شرکت دزدگیر نصب شود. همزمان وزارت دفاع در منطقه امین آباد، برای یک خزانه نگهداری شمش طلا و نقره، نیاز به  تجهیزات بسیار مجهز ایمنی داشت.

برای بستن این قرارداد، باید اساسنامه شرکت ارائه میشد، ولی من هنوز شرکت را ثبت نکرده بودم. اینجا بود که مجبور شدم در سال ۶۷،  رسما شرکت را ثبت کنم.

می توانم این ادعا را داشته باشم که در بسیاری از موارد  جزو اولین ها بوده‌ام. در آن زمان، پرده های سینما دستی بود؛ پرده های بزرگ مخملی که باید با دست بالا و پایین برده می شد. من اولین کسی بودم که برای این پرده ها موتور گذاشته و آنها را برقی کردم. در زمانی که ماشین ها محدود به رنو، پیکان و تویوتاهای قدیمی بودند بر روی آنها دزدگیر ایرانی نصب می کردیم.

تا اینکه، در سال هفتاد، برای یک برد الکترونیکی دزدگیر اماکن به سنگاپور رفتم. در زمان سوار شدن به تاکسی های فرودگاه چیز جالبی توجهم را جلب کرد. رانندگان تاکسی شئی به کمر و وسیله کوچکی در دستشان بود که زمان سوار شدن، از دور دکمه آن شئی که در دست داشتن را میزدند، صدایی از ماشین شنیده میشد و سپس ما سوار می شدیم.

موقع پیاده شدن هم به همین شکل عمل میشد‌.

ما در آن زمان تعبیری از قفل مرکزی نداشتیم. فردای آن روز که برای برد الکترونیک به کارخانه مورد نظر رفتم، با همان راننده صحبت کردم. راننده، با گوشی همراه صحبت می کرد که باز هم برای من بسیار تعجب برانگیز بود؛ آنها به این وسیله موبیل میگفتند! هنوز سیستم تلفن همراه وارد ایران نشده بود و تماس با تلفن بدون سیم برای من خیلی عجیب بود. در مورد دزدگیر از او سوال کردم، من را به کارخانه دزدگیر سیلیکون برد؛ از کارخانه یک جعبه با چهار قفل مرکزی، سیم کشی، آژیر و... خریدم که در آن زمان در حدود ۲ هزار تومان هزینه شد.

وقتی به ایران بازگشتم ماجرای تلفن و دزدگیر را تعریف کردم، همه مثل من تعجب کردند. خلاصه، دزدگیری را که آورده بودم روی ولوو ۵۲۹ یکی از دوستان نصب کردیم؛ چون اطلاعات کافی برای نصب نداشتیم، کل بدنه ی ماشین را سوراخ سوراخ کردیم. چیزی در حدود ۷ تا ۸ روز طول کشید تا با آزمون و خطا، بالاخره دزدگیر راه اندازی شد. در روزنامه همشهری که تازه راه اندازی شده بود، آگهی نصب دزدگیر بر روی ماشین ها را دادیم. به نسبت دزدگیرهای خودمان، دزدگیر جدید چندان تفاوتی در قیمت نداشت، با این تفاوت که در کیفیت شرایط بهتری داشت پس از ارائه آگهی در روزنامه از طرف وزارت کشور احظار شده و تعهد دادیم. به مدت ۹۲ روز تلفن ما را قطع کردند. ظاهراً باور یک چنین تبلیغی برای آنها امکان پذیر نبود.

بعد از یک سال من باز هم سفارش گذاشتم و ۱۰ دستگاه دزدگیر سیلیکون گرفتم.

برای فروش این دزدگیرها، به هنرکده هایی میرفتم که ماشین هایی که تازه به ایران وارد شده بود را تجهیز می کردند؛ مثلاً برای ماشین پاترول رکاب، آفتابگیر و لوازمی برای جذابیت و زیبایی نصب می کردند.

پس از گذشت یکسال، حتی نتوانستیم یک عدد از این دزدگیر ها را بفروشیم؛ کسی اعتماد نمی کرد. حاضر بودند در حدود ۵۰ هزار تومان بابت تزیینات ماشین هزینه کند ولی پنج هزار تومان بابت این دزدگیر پرداخت نکند. تا اینکه شخصی که فروشنده لوازم تزیینی مرسدس بنز بود ۱۰ عدد از این دزدگیر ها را خرید و نماینده ی دزدگیر سیلیکون شد! در همان دهه شصت، ما به واسطه مرحوم مومن، مدیر آژیراک، با دوربین مداربسته آشنا شده بودیم. در سال ۶۲ دوربین روی میز ایشان را دیدم. ایشان توضیح دادند که این دوربینها برای نظارت بانک ها و... استفاده می شود. برای باز کردن دوربین و اینکه بفهمم این دوربین به چه شکل کار می کند، پافشاری کردم. بعد از باز شدن، دیدم که داخل دوربین یک لامپ وجود داشت که به مانیتور وصل میشد و در حدود یک ربع تا نیم ساعت طول می‌کشید تا گرم شده و تصویری سیاه و سفید بدهد؛ در آنجا بود که من به دوربین علاقه مند شده و پس از مدتی، نماینده سنسورماتیک شدم. در آن زمان، آی پی وجود نداشت، دیجیتال هم نبود، فقط آنالوگ بود که کیفیت های تصویر متفاوتی داشت.

در آن مقطع زمانی، مشتریان دزدگیر ما بسیار زیاد بودند ولی تعداد مشتریان دوربین از بین آنها، خیلی کم بود تا اینکه به مرور دوربین مداربسته هم جا افتاد.

تا اینکه یک روز، یکی از دوستانم که در امر پروژه سازی کار میکرد با من تماس گرفت. یک پروژه برای سفارت استرالیا در میدان آرژانتین را قبول کرده بود و قرار بر این شد که دزدگیر این سفارت را نصب کنم. ساختمان سفارت در حال ساخت بود. تابحال کار سفارت انجام نداده بودم. نقشه ای برای ما آماده شده بود و ۴۵ روز فرصت داشتیم تا کار را تحویل بدهیم. در آن موقع اینترنت نبود و اطلاعات ما در مورد استاندارد های حفاظت و امنیت برای سفارت بسیار کم بود. پس از پرس و جو، با اتاق بازرگانی آشنا شدم. به همراه یک دانشجوی زبان انگلیسی، به کتابخانه اتاق بازرگانی رفته و تک تک کتاب ها را بررسی کردیم تا اطلاعات کافی در مورد امنیت سفارت ها را پیدا کنیم. برای ما، نقاطی که باید دزدگیر و اکسز کنترل نصب می‌شد مشخص شده بود ولی، اکسز کنترل ها مثل الان نبود. همه چیز بسیار ابتدایی بود؛ چون در شرایط جنگ و تحریم بودیم، با تکنولوژی روز دنیا فاصله زیادی داشتیم. تا اینکه دوستم که مسئولیت این پروژه را برعهده داشت، تماس گرفت. دیپلمات سفارت چیزی را درخواست کرده بود که برای ما ناآشنا بود. در کشور خودشان هنگام ورود به پارکینگ با فشار یک دکمه، در باز میشد و پس از عبور اتومبیل با فشار دکمه، در بسته میشد. این به قدری برای ما تازگی داشت که فکر میکردیم قصد شوخی دارد!

بالاخره پس از کلی پرس وجو، متوجه شدیم، چنین سیستمی در دنیا متداول است و بورس آن در کشور ایتالیا است. اسم کمپانی ها را یادداشت و به تک تک آنها نامه فرستادیم. همه کمپانیها، بجز فک، پاسخ دادند. جالب این بود که کاردار سفارت، اصرار به همین برند داشت. کمپانی فک، به دلیل عدم شناخت و آشنایی با ایران، حاضر به همکاری نبود. فقط در صورت ثبت شرکت در دبی، حاضر بود با ما وارد معامله شود.

به واسطه یکی از دوستان، که مرتب به ایتالیا سفر میکرد، یک جک با برند فک تهیه و به ایران آوردیم. با مشقت بسیار زیاد، در حالیکه هیچ اطلاعاتی نداشتیم، جک را نصب کردیم. افتخار من این است که از سال ۱۹۹۲، این جک بدون مشکل، هنوز کار میکند.

بعد از این پروژه، خانه سفرا، سفارت افریقا، روسیه، ژاپن، سوئیس، عربستان و... را نیز انجام دادیم.

پس از مدتی به دبی سفر کردیم و دفتر یکی از دوستان را بعنوان دفتر خودمان معرفی کردیم. پس از چک کردن حساب بانکی او در دبی، نمایندگی فک به ما واگذار شد.  بعدها به مرحله ای از اعتماد رسیدیم که توانستیم خریدمان را به صورت اعتباری انجام دهیم.

نمایندگی ما تا سال ۱۳۸۶ ادامه داشت، تا اینکه دو نفر دیگر از دوستان، پس از مذاکره با فک، نمایندگی این کمپانی را به خودشان اختصاص دادند.

من با توجه به سابقه خانوادگی مان در زمینه حقوق، هیچ وقت طرز تفکر کاسبکارانه نداشتم و دریافت دستمزد برایم، همیشه با معذوریت های اخلاقی همراه بود. هنوز هم همین مشکل را در بحث مالی دارم و خجالت میکشم که حقم را بگیرم.

 با این وجود، در زمینه برخورد با مشتری، اطلاعات کافی دارم و همیشه نحوه برخورد با مشتری و مخاطب را به تمام پرسنل حتی آبدارچی شرکت هم آموزش می دادم.

از وقتی وارد این صنف شدم، همیشه فکر می‌کردم که اگر روزی درهای بیزینس بسته شود، من می توانم حتی در ساده‌ترین شغل هم، به شرایط خوب و شناخته شده برسم و با دیگران متفاوت باشم.

از ابتدا که وارد این صنعت شدم، همه چیز را به صورت اصولی یاد گرفتم و سعی کردم برخلاف عمده شرکتها، سبد کالا داشته باشم؛ مثلا یو پی اس، دزدگیر، آنتن، اعلام حریق دوربین مداربسته، درب اتوماتیک و... همیشه دستم برای کار باز بود، تا اگر در هرکدام با مشکلی برخورد کردم یا مشتری وجود نداشت، بتوانم در زمینه‌های دیگر فعالیت کنم.

از جمله محصولات این سبد کالا، نمایندگی لایه های مقاوم ساز شیشه است که از سال ۱۳۸۴ گرفتم.

ویندوفیلم برای ماشین های حمل پول، مقاوم سازی شیشه های منازل، ویلاها، مکان های خاصی مانند طلا فروشی، شعب ای تی ام، ماشین های شخصیت ها و... کاربرد دارد.

همچنین اشعه ماورای بنفش را بر می گرداند و تا حدی خاصیت ضد گلوله بودن را نیز دارد در حضور مسئولین و فرماندهان ارشد نظام، مورد آزمایش قرار گرفت.

در هنگام وقوع زلزله، پیش از فرو ریختن سقف، موج انفجار باعث شکسته شدن شیشه ها شده و باعث مرگ افراد می شود. این لایه ها از جنس پلیمر است، و بر روی شیشه نصب میشود و شیشه ها را چهار برابر قوی تر از حالت موجود میکند.

در سال ۲۰۰۵ نمایندگی فک از ما گرفته شد ولی، ما هنوز خرده فروشی برند فک را انجام می‌دادیم زیرا به اندازه دو تا سه انبار، جنس داشتیم. همچنین ما یک شرکت بازرگانی دیگر با نام سامیران ثبت کرده بودیم که هر نوع وارداتی که درخواست می شد، به واسطه این شرکت انجام می دادیم. پس از جستجو در مورد کالای مورد نظر، این محصول را با قیمتی مناسب تهیه و به دست سفارش دهنده می رساندیم. این واردات ممکن بود در هر زمینه ای باشد؛ البته در حال حاضر بیشتر در زمینه واردات تجهیزات پزشکی فعالیت میکند. همزمان شرکت ساتع یاران را هم در اختیار داشتیم که با ترکیب پلی استر و چسب رزین کار می کردیم. از جمله تولیدات ما سپر خودرو، تعمیر و ترمیم قطعات آسیب دیده داشبورد، کنسولهای اتوبوس و مینی بوس و در زمان جنگ نیز تولید سرویس بهداشتی صحرایی برای لب مرز و ... بود.

پس از جدایی از شریکم، این شرکت را تعطیل کردم. شریکم پس از جدایی، در امریکا، شرکتی تاسیس کرد و از همین شیوه، برای تعمیر قایقهای آسیب دیده، استفاده میکند.

شرکت آژیرسازان نیز در زمینه تولید، بازاریابی و پخش دزدگیر، درب اتوماتیک و دوربین مداربسته فعالیت میکند.  البته تاکنون، دزدگیر برایم سودآوری بیشتری داشته است. 

ما بالاترین حجم پروژه های دولتی و نظامی را داشته ایم. همیشه پروژه های خاص را انتخاب کرده ام و علاقه داشته ام برای افراد خاص کار کنم؛ به انجام کارهای معمولی علاقه ندارم.

تنها مساله ای که باعث پشیمانی من شده، رها کردن یو پی اس، پس از جنگ بود. من در این زمینه بسیار معروف بودم ولی فکر میکردم، پس از جنگ خاموشی ها تمام شده و به یو پی اس احتیاجی نیست؛ در حالیکه در صنعت الکترونیک، اگر یکساعت هم برق نباشد، همه چیز با مشکل مواجه میشود.

از سال ۵۹  تا به الان، هرگز نگذاشتم برای مشتریانم، یکبار مصرف باشم. یعنی دوست نداشتم اینطور باشد که پس از خرید، بگویند، خرید انجام شد و دیگر با زواره ای کار ندارم. بخش عمده ای از مشتریانم، از دوستان صمیمی من شده اند، خودشان همراه و مشتری دایم من هستن و افراد بسیاری را هم معرفی کرده اند. معاشرت و رابطه ام باید با مشتریانم تا ابد باشد. از نصب تا خدمات و ارتقا، تا معرفی به سایرین، همیشه این همراهی ادامه دارد.

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
  • آخرین ویرایش در یکشنبه, 06 بهمن 1398 ساعت 20:47
  • اندازه قلم
محتوای بیشتر در این بخش: « گپی با مهندس درخشان